تو را می خواهم و دانم که هرگزبه کام دل در آغوشت نگیرمتویی آن آسمان صاف و روشنمن این کنج قفس ، مرغی اسیرمز پشت میله های سرد تیرهنگاه حسرتم حیران به رویتدر این فکرم که دستی پیش آیدو من ناگه گشایم پر به سویتدر این فکرم که در یک لحظه غفلتاز این زندان خامُش پر بگیرمبه چشم مرد زندانبان بخندمکنارت زندگی از سر بگیرمدر این فکرم من و دانم که هرگزمرا یارای رفتن زین قفس نیستاگر هم مرد زندانبان بخواهددگر از بهر پروازم نفس نیستز پشت میله ها هر صبح روشننگاه کودکی خندد به رویمچو من سر می کنم آواز شادیلبش با بوسه می آید به سویماگر ای آسمان ، خواهم که یک روزاز این زندان خامُش پر بگیرمبه چشم کودک گریان چه گویمز من بگذر ، که من مرغی اسیرممن آن شمعم که با سوز دل خویشفروزان می کنم ویرانه ای رااگر خواهم که خاموشی گزینمپریشان می کنم کاشانه ای رافروغ فرخزاد
برچسب:
نویسنده: آرتمیس اسدیپور
برچسب:
نویسنده: آرتمیس اسدیپور
برچسب:
نویسنده: آرتمیس اسدیپور