خرید بک لینک
تو را می خواهم و دانم که هرگزبه کام دل در آغوشت نگیرمتویی آن آسمان صاف و روشنمن این کنج قفس ، مرغی اسیرمز پشت میله های سرد تیرهنگاه حسرتم حیران به رویتدر این فکرم که دستی پیش آیدو من ناگه گشایم پر به سویتدر این فکرم که در یک لحظه غفلتاز این زندان خامُش پر بگیرمبه چشم مرد زندانبان بخندمکنارت زندگی از سر بگیرمدر این فکرم من و دانم که هرگزمرا یارای رفتن زین قفس نیستاگر هم مرد زندانبان بخواهددگر از بهر پروازم نفس نیستز پشت میله ها هر صبح روشننگاه کودکی خندد به رویمچو من سر می کنم آواز شادیلبش با بوسه می آید به سویماگر ای آسمان ، خواهم که یک روزاز این زندان خامُش پر بگیرمبه چشم کودک گریان چه گویمز من بگذر ، که من مرغی اسیرممن آن شمعم که با سوز دل خویشفروزان می کنم ویرانه ای رااگر خواهم که خاموشی گزینمپریشان می کنم کاشانه ای رافروغ فرخزاد

برچسب: نویسنده: آرتمیس اسدی‌پور تاريخ: جمعه 22 تير 1403 ساعت: 0:38

سرخوش و خندان ز جا برخاستمخانه را همچون بهشت آراستمشمع های رنگ رنگ افروختمعود و اسپند اندر آتش سوختمجلوه دادم هر کجا را با گلینرگسی یا میخکی یا سنبلیکودکم آمد به برخواندم وراجامه های تازه پوشاندم وراشادمان رو جانب برزن نهادتا بداند عید، یاران را چه دادساعتی بگذشت و باز آمد ز درهمچو طوطی قصه ساز آمد ز درگفت: "مادر! جامه ام چرکین شدهقیرگون از لکه های کین شدهبس که بر او چشم حسرت خیره شدرونقش بشکست و رنگش تیره شدهر نگاه کینه کز چشمی گسستلکه یی شد روی دامانم نشستاز حسد هر کس شراری برفروختزان شرر یک گوشه از این جامه سوختمانده بر این جامه نقش چشمشانکینه و اندو ه و قهر و خشمشان"گفتمش: "این گفته جز پندار نیست"گفت : " مادر! دیده ات بیدار نیستجامه تنها نه که جان فرسوده شدبس که با چشمان حسرت سوده شداز چه رو خواهی که من با جامه ییافکنم در برزنی هنگامه ییجلوه در این جامه آخر چون کنمکز حسد در جام خلقی خون کنمشرمم اید من چنین مست غروردیگران چون شاخه ی پاییز، عورهمچو ماهی کش نباشد هاله یییا چو شمعی کو ندارد لاله ییبر تنم این پیرهن ناپک شدچون دل غمدیدگان صد چک شدیا مرا عریان چو عریانان بسازیا لباسی هم پی آنان بساز!"این سخن گفت و در آغوشم فتادککلش آشفت و بر دوشم فتاداشک من با اشک او آمیخت نرمبوسه هایم بر لبانش ریخت گرمگفتمش:" آنان که مال اندوختنداز تو کاش این نکته می آموختندکاخشان هر چند نغز و پربهاستنقش دیوارش ز خشم چشم هاستگر شرابی در گلوشان ریختهحسرت خلقی بدان آمیختهشاد زی، ای کودک شیرین مناز رخت باغ و گل و نسرین من!از خدا خواهم برومندت کندسربلند و آبرومندت کندلیک چون سر سبز، شمشادت شودخود مبادا نرمی از یادت شودگر ترا روزی فلک سرپنجه دادکس ز نیرویت مبادا رنجه باد!"

برچسب: نویسنده: آرتمیس اسدی‌پور تاريخ: جمعه 22 تير 1403 ساعت: 0:38

از تنگنای محبس تاریکیاز منجلاب تیره ی این دنیابانگ پر از نیاز مرا بشنوآه ، ای خدای قادر بی همتایک دم ز گرد پیکر من بشکافبشکاف این حجاب سیاهی راشاید درون سینه ی من بینیاین مایه ی گناه و تباهی رادل نیست این دلی که به من دادیدر خون تپیده ، آه ، رهایش کنیا خالی از هوا و هوس دارشیا پایبند مهر و وفایش کنتنها تو آگهی و تو می دانیاسرار آن خطای نخستین راتنها تو قادری که ببخشاییبر روح من ، صفای نخستین راآه ، ای خدا چگونه تو را گویمکز جسم خویش خسته و بیزارمهر شب بر آستان جلال توگویی امید جسم دگر دارماز دیدگان روشن من بستانشوق به سوی غیر دویدن رالطفی کن ای خدا و بیاموزشاز برق چشم غیر رمیدن راعشقی به من بده که مرا سازدهمچون فرشتگان بهشت تویاری به من بده که در او بینمیک گوشه از صفای سرشت تویک شب ز لوح خاطر من بزدایتصویر عشق و نقش فریبش راخواهم به انتقام جفاکاریدر عشق تازه فتح رقیبش راآه ای خدا که دست توانایتبنیان نهاده عالم هستی رابنمای روی و از دل من بستانشوق گناه و نقش پرستی راراضی مشو که بنده ی ناچیزیعاصی شود به غیر تو روی آردراضی مشو که سیل سرشک اش رادر پای جام باده فرو بارداز تنگنای محبس تاریکیاز منجلاب تیره ی این دنیابانگ پر از نیاز مرا بشنوآه ، ای خدای قادر بی همتافروغ فرخزاد

برچسب: نویسنده: آرتمیس اسدی‌پور تاريخ: جمعه 22 تير 1403 ساعت: 0:38

صفحه بندی